سلام بردوستان خوب من وبا سپاس فراوان از اقای حسین چون اولین فردی بودن که به بنده امید نوشتن خاطرات رو داد .
ممنون.
خوب
من شب قبل خونه ی مادر بزرگم بودم. بخاطر یکی از شوهر خاله های باحالم دیگه چون دیر شد همون جا خوابیدیم ولی قول دادیم که صب برای این که بریم مدرسه رو یه سری کار داشتیم ساعت 8 خونه باشیم ماهم با خلق ناجور ااز خواب بلند شدیم. با اعصابی خورد به سمت خونه روانه شدیم ولی اونجا که بودیم شانسمون زدو یه بستنی دبش کله سحر زدیم.
اقا چشت روز بد نبینه اومدیم خونه دیدیم همه در خواب نازند از جمله بابا خان ما. ماهم گفیم به درک ،رفتیم و توی اتاقمون خوابیدیم دوباره خوابمون رفت توی اوج دیدیم یه صدایی از بابا مون میاد و اینا ولی انقد خواب بودم که حوصله نداشتم بلند شم ببینم چی شده.
اقا جون ما خوابیدیم تا ساعت 11 اینا بلند شدیم رفتم تو اتاق با شوقو ذوق گفیم نمرمون چند شده دیدیم به به این اقای ارندیان که گفته بود روز تعطیل 8 تا 9 هستیم اون موقع هیشکی تو مدرسه نبود. ما هم اعصبانی اومدیم نشستیم سر کامپیوتر خلاصه لوگوم رو امروز طراحی کردم و براتون گذاشتم.
در همین حین این مامان ما داد میزد بیا صبونه بخور بیا صبونه بخور مجبور شدیم کارمون بانت رو قیچی کنیم بریم برای صرف صبونه.
اره بعد صبونه هم که بهمون گفتن بیایم بریم بیرون ماهم که یک درصد حال نداشتیم گفتیم نه و نو از این حرفا اخرش من با آرمان داداشم موندیدم تو خونه یه کارتون از کلوپ به علاوه ی یه فیلم ترسناک گرفته بودیم(چون امروز تعطیل بود دروز رو یک روز حساب میکرد). نشستیم و مثل این بچه های 5 ،6 ساله کارتون من نفرت انگیز دو رو باکلی سانسور جورواجور دیدیم جاتون خالی انقدر کیف داد تازه وقتی داداشم گفت میره تنقلات هم خدش میگره بیشتر شاد شدیم. خلاصه یه بستنی مگنوم خوردیم و روش یه کاکائوی هیس و بعدش هم یه کیلو تخمه دادیم پایین.
وقتی اولیای گرامی به خانه با یک عالمه ماهی برگشتن خدارو شکر کردیم که باهاشون نرفتیم.
در این حین بودیم که پیشنهاد دادیم که ماهی کبابی بخوریم همه تایید کردن . اینا هاشون:
اره بعد رفتیم تو حیاط و منق لو ذغالو از اینا نشستم پا منقلکه خودمون درسش کرده باشیم. ینم عکسش:

اره عصر که شد ما جوگیر کسی نفهمه با داداشمون سویچ ماشین رو ورداشتیم رفتیم یه خورده بتا بیم الان چون داداشم کنارم نشسته یه سری چیزا رو نمی تونم بگم بعد میگم.
اره ساعت 6 اینا بود گفتن بیاین بریم سینما اما بازم حال نداشتیم روز گنایه گفتیم بریم اینجا:
دیگه معلومه کجاست اینم منو دااشم ارمان:
خلاصه الان اومدیم خونه من باشورت دارم تایپ میکنم براتون اونورم دارن طالبی میخورن.
خب امشب دیگه کافیه ممنون از هموتون .
شب همه گی خوش
خاطرات من...ما را در سایت خاطرات من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: عارف محمودی
بازدید: 550